ای کسانی که [می پندارید] ایمان آورده اید،[به راستی] ایمان بیاورید...
نساء (136)
1)امداد غیبی
شب عملیات مسلم بن عقیل(ع) بود.اوضاع خیلی بهم ریخته بود و نیروها شدیدا مشغول اجرای دستورات فرماندهان خود بودند.در همین گیر و دار،چشمم به همت افتاد.دیدم ساکت و آرام همینطور که به آسمان نگاه می کند، اشک می ریزد.تعجب کردم،گفتم:حتما مشغول راز و نیاز با خداست و داره از خدا برای پیروزی توی عملیات مدد می گیره.
به هر حال کنجکاوی باعث شد که بروم سراغش،از او پرسیدم:چیه حاجی، چرا گریه می کنی؟به آسمان اشاره کرد و گفت: به ماه نگاه کن.نگاهی به ماه انداختم و گفتم:خب،چی شده؟گفت: ماه لحظه به لحظه بچه ها رو همراهی می کنه.هر جا اونا توی دید دشمن قرار می گیرن،ماه میره زیر ابر و جایی که از دید دشمن بیرون میان و نیاز به روشنایی دارن،ماه میاد و همه جا رو روشن می کنه.می بینی لطف خدا رو که چطور شامل حال ما می شه؟حالا فهمیدی برای چی اشکم در اومده؟
او رفت و این امداد غیبی را از پشت بی سیم به اطلاع فرمانده گردان ها هم رساند و آنها را متوجه حرکت ابر و ماه کرد.دقایقی بعد صدای گریه ی همه ی آنها از پشت بی سیم شنیده می شد.

2)با خستگی می جنگید
وقتی که عملیات می شد،دیگه خواب و خوراک نداشت.از سه بعد از ظهر تا سه صبح جلسه می ذاشت،همه را یکی یکی صدا می زد و توجیه شون می کرد.گاهی بیشتر از نیم ساعت توی شبانه روز نمی خوابید،حتی بعضی وقت ها سه،چهار شب اصلا نمی خوابید.
روز پنجم عملیات خیبر بود که دنبالش می گشتم،توی جیپ پیدایش کردم،گفتم:کارت دارم حاجی.گفتش: صبر کن اول نمازمو بخونم.منتظر شدم نمازش را خوند.بعد چراغ قوه و نقشه را آوردم که به او بهش بگم وضعیت از چه قراره.چراغ قوه را روشن کردم و روی نقشه انداختم و گفتم :کارور از اینجا رفته،از همین نقطه،بقیه هم...نگاهی بهش انداختم، دیدم سرش در حال پایین اومدنه گفتم: حاجی حواست با منه؟گوش می کنی؟به خودش آمد و گفت :آره،آره بگو.ادامه دادم:ببین حاجی،کارور از اینجا...که این دفعه دیدم با سر افتاد روی نقشه و خوابید.همانطور که خواب بود، به او گفتم: نه حاجی الان خواب از همه چیز برای تو واجب تره.بخواب، فردا برات توضیح می دم.
3)درس اخلاق
در سنگر فرماندهی با حاجی نشسته بودیم که ناگهان یک نفر با داد و فریاد وارد شد. بدون مقدمه حاجی را مخاطب قرار داد و در مقابل همه با لحنی اهانت آمیز سر حاجی فریاد می کشید. وسط حرف هایش پریدم و گفتم: « مرد حسابی! این چه وضع حرف زدنه!؟ گیرم که حق با تو باشه، ولی کی همچین اجازه ای داده که با حاجی این جوری صحبت کنی؟» گفت: «بشین سر جات! تو دیگه چی کار داری؟» بعد هم دوباره به حرفهایش ادامه داد. سر مسئله ای اعتراض داشت و حاجی را مقصر می دانست که چرا توجه نمی کند.در تمام مدتی که او سر حاجی فریاد می کشید، حاجی ساکت و آرام نشسته بود و بدون کوچکترین مسئله ای به حرف های او گوش میکرد. آخر سر هم که حرف هایش تمام شد، به او گفت:«حق با شماست ناراحت نباش، خونسردی خودت را حفظ کن. من حتما قضیه را پی گیری میکنم،ان شاءالله درست میشه.»همه از نحوه ی برخورد حاجی درس گرفتیم که او چطور توانست خودش را کنترل کند و در کمال آرامش و ادب جواب او را بدهد و خشمگین نشود.

4)نماز اول وقت
عملیات مسلم بن عقیل (ع) بود. چند شب قبل از عملیات حاجی به خانه آمد، مثل همیشه خاکی و خسته. زمستان بود، حاجی هم به خاطر سینوزیت شدیدی که داشت، سرش به شدت درد می کرد. خودش را آماده ی نماز خواندن کرد، گفتم: «حالا یه دوش بگیر، یه لقمه غذا بخور، خسته ای، بعد نماز بخون.» نگاه معنی داری به من کرد و گفت:« من این همه خودمو به زحمت انداختم و اومدم خونه که نماز اول وقت بخونم، حالا تو می گی اول برم غذا بخورم.»
یادم می آید آنقدر حالش بد بود و در شرایط جسمی بدی به سر می برد که وقتی نمازش را شروع کرد، کنارش ایستادم تا اگر وسط نماز حالش بد شد و خواست زمین بخورد، بتوانم او را بگیرم.
برام جالب بود، با آن حال بد و وضع خراب و سر دردی که داشت، حاضر نشد نماز اول وقت را رها کند و به باقی امور برسد.
(نقل از همسر شهید)
حاج همت: از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان به شما دوخته است.
به پا خیزید!اسلام و خود را دریابید.
------------
تحفه ای ناقابل به سردار خیبر،حاج ابراهیم همت
به امید شفاعت


